تبليغاتX
انديشه پارسي

انديشه پارسي

اگرچه تنها چند كس ميتوانند سياستي را پديد آورند, ما همه ميتوانيم درباره اش داوري كنيم.





ضربه ناگهاني اي كه بر پيكر تفكر كليسايي وارد آمد و دفتر و طومار آنرا به همراه همه دخالتهاي نابجايش در علم و سياست ورق بر ورق به طوفان فنا داد بيگمان نخست از دست و بازوي امثال بيكن و گاليله در آمد. اينان اگر چه در آشكار و نهان دشمني با دين و كليسا نداشتند , باري با به ميان كشيدن پاي انسان و ارج نهادن بر او به جاي خوار كردنش در برابر خدا يا نيروهاي فرا طبيعي راهي را گشودند كه سپستر به وسيله هيوم و پيروانش يا پوزيتيويستها و ديگران كه شرحشان در جاي خود بيايد پيموده شد. ديديم كه بيكن اگرچه ايمان را در برابر الحاد ستود, ولي همانگونه گفت كه الحاد از خرافات مذهبي بهتر است.
در دو نوشتار پيشين به گمانم به اندازه كافي رويه هايي از انديشه هاي بيكن و گاليله كه در هموار كردن راه به دوران روشنگري موثر بودند را توضيح داده ام .در اين واپسين نوشتار درباره بيكن و گاليله نخست يكي از دلنشين ترين بخش انديشه هاي بيكن- بتهاي سد راه حقيقت- را مياورم و سپس به نقد انديشه او ميپردازم. پس از آن رويه هايي ديگري از انديشه هاي گاليله را باز مينمايم.


بتهاي سد راه حقيقت:


بيكن آن عواملي را كه موجب دور افتادن انسان از حقيقت يا درك نكردن كامل آن ميشوند به نام "بتها" ميشناسد.بتها بر چهار گونه اند :

1.بت قبيله (The idol of the tribe): خطاهايي هستند كه ريشه در ذات و سرشت ساختاري انسان دارند.يا در قبيله و نژاد او هستند.و مانع تفكر و قضاوت درست انسان ميشوند. براي نمونه احساسات بشري فراوان اشتباه ميكنند يا اصلا بعضي از چيزها را درك نميكنند.ديگر اينكه انسان همواره تلاش ميكند در طبيعت نظمي ثابت و تكرار شونده بيابد براستي حتي انسان بعضي مواقع هستي را از آنچه براستي هست پيچيده تر و منظم تر ميبيند وتمايل دارد كه انديشه و نظام فكري خود را و لو به زور بر طبيعت چيره كند.پيشرفتهاي نوين در دانش بشري نشان داده است كه بيكن تا چه اندازه درباره بتهاي قبيله بر حق بود.براستي اين تمايل شديد به منظم و قانوندارپنداشتن هستي كه نتيجه همان ساختار ذهني انسان (= بت قبيله) است گاهي چنان شديد بوده كه تيزترين مغزها را از دريافت و پذيرش حقيقت بازداشته (بهترين مثال اينشتين و عدم قطعيت است !!) , ريچارد فاينمن (Richard Feynman) در گفته اي به ياد ماندني ميگويد كه "قوانين طبيعت سرشتي ساده تر از ذهن انسان دارند واز همين روي دريافتشان براي انسان دشوار است" .
به هر روي , اين خطاهاي ذهني را كه ناشي از ساختار ذهني انسان و در همه يكسان و مشتركند بيكن بتهاي قبيله مينامد.

2. بتهاي غار (The idols of den ): درست برعكس بتهاي قبيله كه خطاهاي جمعي و عمومي نوع انسانند بتهاي غار هستند كه در واقع ويژگيهاي فردي و رواني هر فرد هستند , اين ويژگيها هر فرد را بدان متمايل ميكنند كه كه پديده ها را از نظرگاه دخمه و غار شخصي خود تفسير كند او در اين باره "ارسطو" را نمونه مياورد كه چون دلبستگي شخصي به منطق داشت وقتي هم كه به فلسفه طبيعي ميپرداخت ميخواست كه آنرا تابع و خادم منطقش كند.
3.بتهاي بازار (The idols of the market-place): كه زيانمندترين گونه بتهايند و عبارت از آنگونه خطاهاي زباني هستند كه از راه كلمات زبان به فاهمه بشر ميرسند. بيكن ميگويد همين خطاها موجب ايستايي فلسفه و علم شده اند. زيرا كلماتيكه براي فهم عامه ساخته شده اند اگر دانشمند بخواهد از آنها براي منظوري علمي استفاده كند چون سدي بر سر راهش ميايستند. نمونه هايي كه بيكن از اين گونه خطاها مياورد عبارتند از واژه هايي كه بر چيزهايي دلالت ميكنند كه براستي وجود ندارند.مانند "بخت و اقبال" يا "مدارات سياره ها" .يا واژه هايي كه مبهمند و بر چنان رده گسترده اي از اشيا دلالت ميكنند كه نميتوان گفت معناي واضح و ثابتي دارند مانند "رقيق يا غليظ" او همچنين مثال مياورد كه واژه "مرطوب"(Humid) را ميتوان به اشيا فراواني نسبت داد .(توجه كنيد كه واژه Humid در انگليسي معنايي بس گسترده تر از واژه مرطوب در فارسي دارد)و اين دلالتها چنان فراوانند كه براستي اين واژه را از معناي دقيق و درستي تهي ميكنند.
4. بتهاي نمايشخانه (The idols of the theatre) : اين خطاها فطري يا پنهان نيستند بلكه از راه مغالطات نظامهاي فلسفي و فرضيه بافيهاي موهوم به ذهن بشر وارد ميشوند. و گاه همانند نمايشهاي شاعران هستند كه آنچنان با سخن شيوا و روان آراسته شده اند كه از رويدادهاي راستين تاريخ خوشتر ميايند.بنابراين بتهاي نمايشخانه نظامهاي فلسفي موهوم و آميخته با خرافاتند كه باعث گمراهي انسان ميشوند.بيكن ميگويد كه از اين رهگذر سه گونه فلسفه نادرست و موهوم كه موجب به اشتباه افتادن بشريت شده بوجود آمده اند.
"فلسفه سفسطي يا عقلي" يا آن فلسفه اي كه اصحابش به تجربه و آزمايش بي اعتنايند و ميخواهند مانند ارسطو فلسفه طبيعي را هم از روي مقولات مجرد و منطق تنظيم نمايند. دسته دوم بر عكس اين , "فلسفه تجربي" است يعني آن انديشه اي كه به كلي از استدلال و عقل تهي است و ميپندارد كه با تجربه تنها ميتوان به مقصد رسيد نمونه اين تفكر هم "كيمياگري" است.دسته سوم "فلسفه خرافي" است كه در اثر آميزش فلسفه با الهيات بوجود ميايد.

نقدي بر انديشه هاي بيكن:
روش تجربي بيكن و جدولهاي او بيگمان نوعي "تجربه گرايي خام" است.براستي عمل كردن براساس جداول او اگر نگوييم نشدني , دستكم بسيار دشوار است.او هرگز به دقت علمي راستين در جزييات علمي دست نيافت. همچنين او بسيار بيش از حد در بند آزمايش بود چنانكه حتي رياضيات را از آنجا كه دانشي تجربي نيست نكوهيد و آنرا فعاليتي بيفايده شمرد. با اينهمه همچنان بايد وي را از پيش گامان علم نوين شمرد.او البته كسي بود كه بيشتر دغدغه "اصلاح روشهاي علمي" را داشت تا پرداختن به جزييات علم. خودش ميگويد :" من تنها شيپور را به صدا در مياورم و خود وارد ميدان نميشوم" .بهر روي كساني چون "كرنستن" او را "پيامبر علم نوين" خوانده اند و ماترياليستها و در راس آنها "ماركس"(Karl Marx) او را از بنيانگزاران مادي گرايي نوين شناخته اند.
اما روش استقراي بيكن چنانكه گفته شد نقايص فراوان داشت و در واقع چندي پس از مرگ او هم محل بحث و گفتگوي فراوان شد ايرادهايي كه بر استقرا و درجه يقين حاصل از آن گرفته شد در نوشته هاي هيوم اوج بسيار گرفت و تا آنجا رفت كه هيوم را به گونه اي شكاك (Skeptic) شناساند.

گاليله :
گاليله دست كم از يك ديدگاه درست نقطه مقابل بيكن بود: او به خلاف بيكن ارج بسيار بر رياضيات مينهاد. انديشه گاليله اين بود كه ايده ها و آزمايشهاي فيزيكي ميتوانند و بايد در قالبهاي رياضي درآيند تا دقت لازم را بيابند. شايد اين ايده امروز چندان مهم به ديده نيايد.امروزه هر دانش آموز دبيرستاني هم چند فرمول رياضي در فيزيك از بر است.اما در زمان گاليله رياضي و فيزيك دو مقوله جدا بودند , يكي مجرد و ديگري تجربي. ديديم كه بيكن به همين دليل بر رياضيات خرده ميگرفت.گاليله اما ميپنداشت كه آزمايشهاي تجربي ميتوانند به زبان رياضي بيان شوند و از اين رهگذر هم دقيقتر شوند و هم نظاممندي يابند.



او همچنين باز بر خلاف بيكن , وارد جزييات ريز آزمايشهاي علمي و رصدهاي بسيار شد و بدينگونه بدين نظر رسيد كه زمين بر خلاف آنچه تعاليم كليسا ميگفت نميتواند مركز منظومه شمسي باشد. اين نظر خشم بي حد اولياي كليسا را كه زمين را ثابت و مركز جهان ميپنداشتند برانگيخت. اين نظر بر خلاف كتاب مقدس و همچنين نظريات ارسطو بود كه كليسا سخت از آن دفاع ميكرد. پاپ اروبن هشتم (Pope Urban VIII) از گاليله خواست كه كتابي بنويسد كه در آن هر دو نظريه ارسطو و خود گاليله و همچنين نظريات خود پاپ آمده باشد و گاليله ميبايست تلويحا نظريا ت خويش را در آن كتاب به نفع انديشه هاي ارسطو و پاپ رد ميكرد.گاليله تمام اين موارد در كتاب خود "گفتگو درباره دو سيستم جهاني مهم" (Dialogue concerning the Two Chief World Systems) آورد . او نظريات ارسطو و پاپ را از دهان شخصيتي بنام "سيمپليكيوس" نقل ميكند اما اين شخصيت تلويحا در سراسر كتاب ابله بي اطلاعي به ديده ميايد كه خطاهاي فراوان هم دارد . پس از آن گاليله اجازه يافت كه به ويلايش باز گردد و تا پايان عمر در بازداشت خانگي به سر برد.
گاليله علاوه بر اين كشفها نخستين كسي بود كه راه شيري و چهار ماه سياره مريخ را رصد كرد. اوجزييات سطح ماه را با تلسكوپ مشاهده نمود و دريافت كه نور ماه نه از خودش بلكه از خورشيد است.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:27  توسط وهومن  | 



فرانسيس بيكن خردهايي را به حركت درآورد كه آنان دنيا را به حركت درآوردند.
"مكولي "


در نوشتار پيشين گفتيم كه بيكن اگر چه همانند باركلي , هيوم و كانت در صدد نقد و طرد متافيزيك برنيامد , باري با منحصر كردن فيزيك به علل مادي و كاربردي (فاعلي) و جداكردن اين دو از علل صوري و غايي گامي بزرگ به پيش نهاد.اين تمايز چنانكه گفته شد تمايزي ميان انديشه قرون وسطي و دوران پس از آن است.غرض بيكن از اين تمايز همانا انديشه اش درباره روش علمي و محدود كردن علم به روشهاي تجربي جديد بود.بي گمان علل صوري و غايي با روشهاي تجربي و آزمايشي فابل پژوهش و تحقيق نيستند. پس او برآن شد تا ساحت علم را از آنها بتاراند وبررسي آنها را به متافيزيك واگذارد.
دراينجا خوش دارم كه پيش از بررسي روش تجربي بيكن به يكي ديگراز تمايزهاي ديدگاه او و ديدگاه معمول انديشمندان مسيحي قرون وسطي اشاره كنم , بيكن از باره اي بسيار مهم با آنان متفاوت بود : او برخلاف فلاسفه قرون وسطي كه هماره برعظمت خدا پاي ميفشردند بر بزرگي و شگفت انگيزي انسان تاكيد كرد.
اگر چه او هرگز نتوانست كه خود را يكسره از سنت ديني برهاند , باري پافشاريش بر عظمت انسان و اينكه آدمي ميتواند زمينه دگرگونيهاي فراوان باشد و روزگار بهتري بيافريند آنهم در زمانه اي كه او ميزيست جاي تقدير دارد. او به هر روي آن مايه دليري داشت كه از پس قرنها "ايمان گرايي" به نيروي شگفت انگيز انسان توجه دهد و اعلام كند : "روزگار هنوز بس جوان است, چند قرن فرصت بدهيد ما بر همه چيز مسلط خواهيم شدو همه چيز را نو خواهيم كرد."
او البته همچنان الحاد را نكوهيد و ايمان را بر آن برتري داد اما باز يادآوري كرد كه " الحاد از خرافه بهتر است "
اما روش تجربي بيكن چگونه بود؟
او بر آن بود كه ميبايد براي آزمايشهاي تجربي جدولهايي فراهم كرد تا به ياري آن جدولها بتوان نتايجي هر چه درستتر از آزمايشها گرفت.
جدول نخست جدول حضور (Table of Presence) است در اين جدولها مواردي را يادداشت ميكنيم كه طبيعت مورد پژوهش در آنها حاضر است براي نمونه اگر طبيعت مورد پژوهش گرما باشد "نور خورشيد" , "مايعات جوشان" و..... كه داراي اين طبيعت هستند در جدول حضور يادداشت ميشوند. جدول دوم جدول غياب (Table of Absence) است ودرست عكس جدول حضور , موارديكه طبيعت مورد پژوهش در آنها غايب است در اين جدول يادداشت ميشود.درباره طبيعت گرما كه مثالش آمد البته تعداد اشيايي كه داراي گرمانيستند بي پايان و يادداشت همه آن نشدني است بنابراين ميتوان تنها مواردي را يادداشت نمود كه ميان آنها و موارد درج شده در جدول حضور شباهتي هست مثلا در جدول حضور از نور خورشيد ياد شد در برابرش در جدول غياب ميتوان "نور ماه" را نوشت.
سومين جدول , جدول درجات يا مقايسه است (Table of Degrees or the Table of Comparison) اين جدول براستي از نوآوريهاي بيكن و ويژه خود اوست.در اين جدول درجات شدت و ضعف طبيعت مورد پژوهش ياداشت شده با هم مقايسه ميشوند.مثلا درباره مثال پيشين كه طبيعت گرما بود در جدول درجات ميتوان دو گونه مثال يادداشت كرد : موارديكه بالفعل گرم نيستند مانند جامداتي چون گوگرد و فلز و چوب. و نيز موارديكه بالفعل گرما دارند و گرمايشان داراي درجاتيست.مانند گرماي بدن حيوانات كه درجات گوناگون دارد كه البته همچنين بايد يادداشت كرد كه بدن حيوانات گوناگون درجات گوناگون از گرما دارند وهم اينكه اعضاي گوناگون يك حيوان گرماهاي گوناگون دارند.
سپس بيكن ميگويد كه براساس جدولهاي حضور, غياب و درجات و مقايسه ميتوان به نتيجه گيري از آزمايشها و ديده ها (مشاهدات)
پرداخت.
بدين سان كه آن موارديكه حاضرند در صورتيكه طبيعت مورد پژوهش (مانند گرما و غيره ) غايب بوده يا غايبند زمانيكه طبيعت مورد پژوهش حاضر بوده يا متناسب با تغييرات آن تغيير نكرده اند نميتوانند علت طبيعت مورد پژوهش باشند.
بطور خلاصه روش بيكن را ميتوان چنين تشريح كرد:

"هنگاميكه آزمايش خاصي در حضور طبيعت X (مانند گرما در نمونه هاي پيش) نتيجه Y را به بار مياورد و در غياب X تنيجه اي متضاد با Y و نيز بسته به درجات حضور X نتايجي نزديك يا دور از Y (يعني هر چه حضور X بيشتر باشد نتايج به Y نزديكتر باشند) ميتوان نتيجه گرفت كه آن آزمايش خاص در حضور X نتيجه Y را به بار مياورد. "
چنانكه پيداست بيكن پافشاري بسيار بر اهميت روش كرد. او همچنين از پيشينيان و روش آنها خرده گيريهاي فراوان نمود زيرا استدلال قياسي كه يگانه ابزار استدلال آنان بود بيش از آنچه از پيش معلوم بوده را روشن نميكند يعني اطلاعات نو نميدهد و ازهمين روست كه به ديده بيكن علم و دانش ايشان به بن بست و ايستايي رسيده بود.
در همين زمان گاليله در جاي ديگري از اروپا در حال باليدن بود. او براستي در گونه اي سنت "تفسير رياضي وار پديده ها" رشد كرد .پدرش كه به موسيقي و فيزيك دلبسته بود به آزمايشهايي دست يازيد كه بر پايه آنها يكي از قديميترين روابط غير خطي در فيزيك را بدست آورد.
روابطي كه بر اساس آن براي يك تار كشيده شده, زير وبمي صدا به نسبت مجذور كشش تغيير ميكند.و از اين رابطه در ساز سازي و موسيقي استفاده فراوان ميشود.گاليله جوان , بدينگونه به روشني ميديد كه چگونه حتي پديده هايي كه در پهنه هنر و زيبايي اند تفسير رياضي توانند يافت تا چه رسد به فيزيك.
جستجوگر جوان سرمست از مشاهده اين تفسير رياضي وار هستي , براين ميگراييد كه "طبيعت قانونهايي دارد كه به زبان رياضي نوشته شده اند"
او چنين نوشت :
"فلسفه در اين كتاب بزرگ نگاشته شده است: كتاب هستي , زبان اين كتاب رياضيات است و اشيائش دايره ها و مثلثها و ديگر اشكال هندسي هستند"



او اگرچه همچنان به كليساي كاتوليك وفادار بود , باري ازاين چشم نميتوانست پوشيد كه يافته هاي تجربي آزمايشهايش يكسره بر بطلان حجيت كليسا گواهي ميداد.چيزي كه به ايده جدايي علم ازفلسفه و دين منتهي شد.
او به ياري آزمايشهايش توانست توصيفي از شكل "سهمي" هم بعنوان مقطع مخروطي و هم بعنوان شكلي در صفحه كه در آن مختص قائم (Y) به صورت مجذور مختص افقي (X) تغيير ميكند ارائه دهد. او بر پايه آزمايشهايش همچنين دريافت كه مسير حركت يك پرتابه در شرايط بدون اصطكاك بصورت يك سهمي ميباشد كه دستاوردي بزرگ در مكانيك بود.
گاليله بر خلاف سنت كليسا از اين دفاع كرد كه خورشيد در مركز منظومه شمسي است (Heliocentrism) نه زمين و اينكه زمين ثابت نيست و به دور خورشيد ميگردد اين نظريه مخالف نص صريح كتاب مقدس بود.
ادامه دارد.......
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:32  توسط وهومن  | 

كسيكه از دور به فلسفه مينگرد بسا كه از خود بپرسد :آيا فلسفه فايده عملي هم دارد؟يا فيلسوفان تنها كساني هستند كه پيرامون مسائل (به ظاهر) پيچيده با واژه هايي پيچيده تر بحثهاي طولاني ميكنند؟پرسشهايي از اين دست ازآنجا كه ذات و غايت فلسفه را هدف ميگيرند بسيار مهم هستند.آيا فلسفه ميتواند بر علم تاثير گذارد؟ آيا فلسفه ميتواند به داشتن زندگي دلپذيرتر كمك كند؟ پاسخ همه اين پرسشها ازديد من مثبت است و اگر بخواهم براي آن نمونه اي-وبه نظرم بهترين نمونه را - نام ببرم از انديشه هاي كسي نخواهد بود جز "فرانسيس بيكن" (Francis Bacon).
بيكن بر كاربرد عملي فلسفه در زندگي و هم درعلم پاي فشرد.او تلاش كرد تا "شيوه تحقيق علمي" نويني را بنياد گذارد كه دانش را از گزند فلسفه ارسطويي , متافيزيك و سنت كليسايي برهاند. بيكن ميپنداشت كه "آزمايش" و "تجربه" منابع بس مطمئن تري هستند تا لفاظيها و ياوه گوييهاي متافيزيكي.(براي تعريف دقيق متافيزيك رجوع كنيد به نوشتار يكم : تجربه گرايي چيست؟)
حقيقت آنست كه در زمانيكه بيكن ميزيست(قرن 16 و 17) رنسانس نوپا دچار ركود و خمودگي شديدي شده بود.در زمانيكه بيكن تلاش ميكرد كه درباره ضرورت بهبود روشهاي علمي بنويسد همعصران او يا در حال "تقديس " و "اداي احترام" به دستاوردهاي گذشتگان بودند يا "نوحه خواني" براي رنسانس در حال سقوط.
بيكن با شعار "دانش قدرت است" بر اين فضاي تيره تاخت و تقريبا همزمان با او "گاليله"(Galilei) با آزمايشها و رصدهاي دقيق خود بر پايه يافته هاي "كوپرنيك" (Copernicus) (مبني بر ثابت نبودن زمين و گردش آن به دور خورشيد) به اين روند كمك شاياني كرد.
براستي آغاز پيشرفتهاي تكنولوژيكي در غرب پس از قرن 17 را بايد كتاب گرانسنگ بيكن "پيشرفت دانش" (Advancement of learning)دانست.در آغاز اين كتاب بيكن ميگويد كه به خا طر احترام بيش از حد و "تقديس" دستاوردهاي گذشته زندگي روشنفكري و علمي در اروپا به گونه اي بن بست رسيده است.
اما چاره چيست؟
بيكن ميگويد كه با رو آوردن به "روشهاي " تحقيقي نوين چشمانمان برروي دنياي تازه اي گشوده خواهد شد.در نوشتار پيشين ياد آور شدم كه بيكن هرگز فلسفه به معناي واقعي تاليف نكرد.اما به جاي آن او دلبسته تاليف "روشي براي فلسفه ورزي و علم ورزي" بود.روشي كه با آن مطمئن باشيم گزاره هايي با درجه يقين قابل قبول به دست مياوريم.
بنابراين پرسشهايي كه در ذهن بيكن بودند پرسشهايي بودند نظير:
چگونه ميتوان آزمايشي "خوب" و "قابل قبول" براي تاييد يا رد يك ايده طراحي كرد؟
بين دو آزمايش در شرايط مختلف چگونه ميتوان تعيين كرد كه نتيجه كداميك يقيني تر و قابل قبول تر است؟
درجات يقين يك نتيجه كدامند وبر چه اساسي تعيين ميشوند؟

بيكن در آغاز "پيشرفت دانش" ميگويد كه پيش از طراحي روشهاي تحقيقي جديد نخست بايد دانست موانع راستين كجاهستند.او از سه مانع بزرگ درراه پيشرفت دانش زير عنوان "ناهنجاريهاي علمي" (يا بد خلقي علمي!!)(Distempers of learning)(1) نام ميبرد:
1.دانشهاي تخيلي(fantastical learning) :يا در واقع "نادانشها" يعني مجموعه ايده هايي فاقد پايه و بنياد محكم كه مخصوص حقه بازان وبراي جلب ساده لوحانست.درزمانه بيكن اين گونه نادانشها فراوان بودند بويژه در اشكالي از ستاره شناسي و شيمي.(مانند جامعه ما فقط كافيست چشم بياندازيد نمونه ها فراوانست)

2. ستيزه گري در دانش(contentious learning) :كه مقصودش فلسفه ارسطويي و الهيات و بويژه سنت" اسكولاستيك" (2) مبني بر "ايهام گوييهاي متافيزيكي"بود.اما به عبارت كليتر به هرتلاش (به ظاهر) روشنفكرانه اي كه هدف آن بدست آوردن "دانش جديد" يا "فهم عميقتر" نبوده بلكه بحثهاي متافيزيكي و خيال پردازانه بي انتها باشد.
3."دانش ظريف" (Delicate learning) كه منظورش گزافگوييهاي شاعرانه در عرصه علم ودانش است كه تنها با كلمات زيبايي
آرايش و تزيين شده اندو از اين ديدگاه گمراه كننده و اغواكننده ترين نوع -به اصطلاح- دانشند.اين نوع مباحثات هيچ چيز به دانش پيشين نمي افزايند اما با كلمات فريبنده اي شنونده گان را اغوا ميكنند مانند بحثهاي الهيات كه غالبا دربردارنده "دانشي جديد" از هستي نيستند.
(كه نمونه اش در جامعه امروز ما زير عنوان "روشنفكري ديني" فراوان است ).
نا بهنجاريهاي علمي از ديد بيكن دو زيان بزرگ دارند:
1.هدر دادن نبوغ : هريك از اين سه نابهنجاري نماينده هرزوهدر رفتن استعدادي علمي است چرا كه مغزهاي متفكري كه ميتوانند در راه توليد دانش به كار گرفته شوند به بحث و جدلهاي كودكانه و بي سرانجام سرگرم ميشوند.
2.نتايج بيهوده : نتايج هر كدام از اين ناهنجاريها تنها به كار گزافگويي و"روشتفكرنمايي" ميايند ودر واقع بي حاصلند.

اما پيش از اآنكه بدانيم بيكن چه روشي را براي تحقيق پيشنهادميكندخوبست ببينيم ديدگاه او از "فيزيك" و "متافيزيك" چيست.
بيكن ميگويد كه وجود "علت غايي"(3) در طبيعت امري روشن است و پژوهش درباره علل غايي شاخه اي كاملامشروع ازفلسفه طبيعي است ولي به "رده اي " از فلسفه طبيعي مربوط است كه بيكن آنرا "متافيزيك" مينامد و نه فيزيك.
جمله مشهور بيكن "پژوهش درباره علل غايي چونان باكره اي تقديم شده به خدا عقيم و بي حاصل است" هرگز بدين معني نيست كه او چنين پژوهشي را مينكوهد او تنها ميخواهد بگويد كه شاخه اي به نام "بررسي كاربردي علل غايي" نميتواند وجود داشته باشد.[يعني پژوهش درباره علل غايي حاصل عملي و كاربردي ندارد ] ولي شاخه اي مانند "فيزيك كاربردي" ميتواند وجود داشته باشد.
بدينگونه بيكن فلسفه طبيعي را به دو شاخه "فيزيك" و "متافيزيك" تقسيم ميكندوبين اين دو تمايزي آشكارمينهد.
متافيزيك ازديدگاه بيكن خود دو قسمت دارد: 1.بررسي علل غايي 2.بررسي علل صوري.
ولي فيزيك با "علل مادي " و "كاربردي" سر و كار دارد.
درينجا بروشني ميبينيم كه بيكن دربرابر فلسفه ارسطويي كه فلسفه غالب در قرون وسطي بود جبهه ميگيرد.چرا كه ارسطو هر چهار نوع علل (به پانوشتها مراجعه كنيد) را جزو فيزيك ميداند اما بيكن تنها بررسي علت مادي و كاربردي را كار فيزيك قلمداد ميكند.


بنابراين بيكن بر خلاف تجربه گرايان پس از خود (به خصوص باركلي و هيوم) سعي در طرد و رد متافيزيك نكرد بدين معني كه او پژوهش درباره علل غايي و صوري را به رسميت شناخت اما پا فشاري كرد كه اين پژوهش هيچ "دانش عملي" به بار نمياورد.

نمونه بسيار مهم:

اكنون بگذاريد نمونه اي بياورم تا مقصود بيكن روشنتر شود.دو گزاره زير را در نظر بگيريد:
1.گرما شامل حركت شديد و نامنظم مولكولهاست.
2.تركيب اسيد سولفوريك با آب ايجاد گرما ميكند.
گزاره نخست گزاره اي متافيزيكي است.(چون با آزمايش و مشاهده نميتوان آنرا بدست آورد بلكه اين گزاره فقط يكي از فرضيه هايي است كه ايجاد گرما را توجيه ميكند.)و گزاره دوم فيزيكي.
"آب" و "اسيد سولفوريك" در گزاره دوم "علت مادي" براي گرما هستند و فرايند و چگونگي تركيب آنها "علت كاربردي" براي گرما.
اما علت صوري كدامست ؟ علت صوري يك پديده (در فلسفه ارسطو) كاملترين و مجردترين حالت هر پديده است كه در واقع آن پديده نسخه اي ناقص يا تغيير شكل يافته از آن علت صوري است.اين مفهوم ريشه در مفهوم "صورت"(Form) دارد كه توسط افلاطون مطرح شد.به زبان افلاطون بعنوان نمونه يك دايره كامل و بي نقص والبته مجرد(= علت صوري دايره) وجود دارد و تمام دايره هايي كه ميكشيم يا تصور ميكنيم نسخ هاي ناقصي از اين دايره كاملند.در واقع اين دايره ميتواند بعنوان "دايره ترين دايره اي كه ميتواند وجود داشته باشد"!!!! تعريف شود .بيكن ميگويد كه منظور از علت صوري هرچيز در واقع ذات آن چيزست (دايره ترين دايره يعني ذات و اصل اصل دايره) اما كاملترين دايره يا همان ذات دايره يا " دايره ذاتي "(=علت صوري دايره) غير قابل تصور است زيرا هر دايره اي كه تصور كنيم تنها مثال خاصي از دايره است و نه دايره به مفهوم مجرد(Abstract) در واقع همين كه دايره اي را ميتوانيم تصور كنيم گواه اينست كه آن دايره خاص "مجرد" نيست. پس نميتواند كاربردي باشد ودر فيزيك به كار بيايد.بنابراين بيكن ميگويد كه بررسي علل صوري بخشي از فيزيك نيست. اما درباره دو گزاره بالا:
از ديد بيكن گرما همان حركت است( زيرا گرما عبارتست از حركت سريع و نامنظم مولكولها ) كه البته با شرايط خاصي محدود شده ( اين شرط كه حركت بايد حركت مولكولها باشد نه اتمها يا چيز ديگر يا اين شرط كه حركت بايد سريع باشد نه كند يا نامنظم باشد نه منظم ) پس گزاره نخست متافيزيكي است زيرا به "علت صوري" (=ذات گرما= حركت) ميپردازد.
اما "حس گرما" مفهومي نسبي است چرا كه تنها به احساسات انسان مربوط است وبه انسان بستگي دارد نه جهان در كليت آن.
براي بهتر دريافتن منظور بيكن ميبايست تفاوت ميان سه چيز را به درستي دريابيم : كيفيات حسي - خواص فيزيكي و صورتهاي متافيزيكي
كيفيت حسي گرما كيفيت مشخصي است كه برحس انسان آشكار ميشود هنگاميكه چيزگرمي را مي بساود. "صورت متافيزيكي" گرما چنانكه گفته شد همان حركت شديد و نا منظم مولكولهاست.ولي هنگاميكه كسي ميگويد جسمي گرم است بيگمان منظورش اين نيست كه او يا هر كس ديگري "احساس گرما" رااز آن ميگيرد نيز هرگز در انديشه حركت سريع مولكولها نيست.بلكه او ميخواهد بگويد كه اين جسم داراي "نيرويي"(Power)
است كه ميتواند چنين حسي را در ما پديد آورد يا "نيرويي" كه ميتواند جيوه را در دماسنج منبسط كند.اين نيرو يا "حالت" (Disposition) آن چيزيست كه از"خاصيت فيزيكي گرما " مراد ميكنيم.
بنابراين "طبيعتهايي" (Natures) مانند گرما, رنگ , وزن و جز آن از ديد بيكن خواصي فيزيكي هستند يعني"نيروهايي كه اثرهايي مشخص را در شرايطي خاص بر احساس ما ايجاد ميكنند"
همينگونه از ديد بيكن چنانكه در بالا هم گفته شد "صورت " يك طبيعت (مانند گرما) عبارتست از " يك طبيعت كليتر(و مجرد) از جنس و گونه يكسان با آن كه با شرايطي خاص محدود شده است " بنابراين صورت گرما حركت است(=گرما از جنس حركت است) اما حركتي كه با شرايطي محدود شده است .اين شرايط عبارتند از :
"حركت سريع و نامنظم مولكولها"(يعني دست كم با سه شرط محدود شده است : نخست سريع بودن و دوم نامنظم بودن و سوم مخصوص ملكول بودن )
"رنگ" نيز گونه ديگري از حركت است رنگ عبارتست ازتغيير پريوديك نيرو هاي الكترو مغناطيس ( پس حركتيست كه بادو شرط محدود شده نخست پريوديك بودن و دوم مخصوص نيروهاي الكترومغناطيس بودن)
و "رنگ قرمز" گونه باز هم محدود شده تري است از حركت يعني: " تغيير پريوديك نيروهاي الكترو مغناطيس كه فركانس آنها در بازه خاصي قرار دارد"

نكته بسيار مهم:

اين تفسير از صورتهاي متافيزيكي يك تفاوت بزرگ ميان فلسفه طبيعي در قرون وسطي و فلسفه طبيعي جديد است .يك فيزيكدان يا فيلسوف در قرون وسطي وجود نيروهايي را كه گفته شد در اجسام به رسميت ميشناسد اما به اين نيروها بعنوان قوه اي متمايز و نهايي
(Ultimate) مينگرد ولي براي ما (بعنوان انسان مدرن ) اين نيروها به تعداد زيادي از گونه هاي خاص از "جنبش" و جز آن كاهش ميابد.

ادامه دارد ........

پا نوشتها:

1. در انگليسي دوره بيكن (قرن 16 و 17) از واژه Learning به مفهوم دانش يعني knowledge استفاده ميشد.
2.اسكولاتيزم كه معني آن "متعلق به مدرسه " است روشي بود كه در قرون وسطي در دانشگاههاي اروپا تدريس ميشد.اين دانشگاهها به شدت زير نفوذ روش كليساها و فلسفه مسيحي بودند.
3.ارسطو علتها را به چهار دسته تقسيم كرد:
1.علت غايي :يعني هدف و نهايت و غايت وجودي هر چيز علت غايي يك قلم مثلا عبارتست از نوشتن.
2.علت مادي: يعني ماده يا مواد برسازنده هر چيز مثلا علت مادي قلم چوب يا پلاستيك است.
3.علت صوري : در متن تعريف شده
4.علت كاربري: مجموعه عواملي كه چيزي را بوجود مياورند . مثلا علت كاربردي قلم كسيست كه آنرا تراشيده.



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:37  توسط وهومن  | 

1.تعريف تجربه گرايي و تاريخچه اي كوتاه

"جان لاك"(John Locke) پدر تجربه گرايي كلاسيك در آغاز كتاب پر آوازه اش "جستار درباره فهم بشر" ميگويد كه تحقيق درباره ذهن انسان سودمند ولذت بخش است.چرا كه اين ذهن انسانست كه اورا در جايگاهي برتر از ساير موجودات قرار ميدهد وتمام قدرت و قلمرويي را كه دارد در اختيارش ميگذارد.ذهن انسان به گفته لاك براستي ارزش كار و تحقيق را داراست. ذهن همانند چشم در هنگام دريافتن وادراك جهان ديده نميشود وبنابراين تلاش فراوان بايد تا آنرا در فاصله اي دورتر قرار دهي وموضوع تحقيق خودش سازي.اما تمام اين زحمات از ديد لاك نه تنها لذت بخش كه سودمند است از اين باره كه با شناخت ذهن ميتوان انديشه را بدرستي به شناخت چيزهاي ديگر رهنمون شد.آنچه لاك در سر آغاز كتابش ميگويد در واقع موضوع اصلي "شناخت شناسي" (epistemology) است. شناخت شناسي يعني واكاوي ذهن انسان ودرياقتن اينكه انسان چگونه ميفهمد وشناخت پيداميكند. اين واكاوي چنان كه از زبان لاك هم گفته شد نيازمند تلاشهاي بسيار است : چگونه ميتوان ذهن را كه خود مسئول شتاخت همه چيزست موضوع تحقيق قرارد؟ زيرا هر تحقيقي خود به ياري ذهن انجام ميگيرد,چنين تلاشي بقول لاك به اين ميماند كه بخواهيم چشممان را با چشممان ببينيم : براي اين كار آيينه اي بايد ساخت.
اين پرسش كه چگونه ذهن را مورد تحقيق قرارداد دست كم دو مكتب فلسفي پاسخ داده و بررسي شده اند: "تجربه گرايي" و "عقل گرايي".
اما تجربه گرايي چيست؟
جان لاك در بخش دوم همان جستار ميگويد كه " ذهن انسان به هنگام انديشيدن داراي ايده هاي فراوانيست كه با واژه هايي نظير سفيدي , سختي, شيريني, حركت و...... بيان ميشوند" او سپس ميپرسد " ذهن ما اين ايده ها را از كجا مياورد؟ " بعبارت ديگر تصوري كه ما از سختي يا حركت داريم چگونه در ذهن ما شكل گرفته؟ اگر چنانكه لاك معتقد است ( وآنرا ثابت ميكند , دراين باره در مقالات بعدي مفصل توضيح خواهم داد) ذهن انسانرا در بدو تولد سفيد و بدون ايده هاي فطري در نظر آوريم اين تصورات از كجا آمده اند؟ " به اين پرسش در يك كلمه پاسخ ميدهم: تجربه". اين عبارات در واقع رئوس اصلي تفكر تجربه گرايي هستند.
تجربه گرايي (empiricism) شاخه اي از شناخت شناسي است كه بر اهميت "آزمايش" و "تجربه" در جهت كسب دانش تاكيدميورزد.تجربه گرايي ميگويد كه منشا دانش در تجربيات (آزمايشات) و ادراكات حسي نهفته است.منشا اين تفكر را در فلسفه جديد بايد از "فرانسيس بيكن" (Francis Bacon) دانست.هرچند كه اگر بخواهيم ريز بين تر باشيم ميتوان به سده هاي پيشترهم بازگشت.در قرن 11"ابن سينا" (Avicenna) بر عدم وجود ايده هاي فطري -كه چنانكه خواهيم ديد سرآغاز تجربه گرايي كلاسيك است- پافشاري كرد.پس از او در قرن 12 "ابن طفيل" -فيلسوف اندلسي- در رمان فلسفي معروفش "حي بن يقظان" اين ايده ابن سينا را ادامه داده و نحوه بر آمدن ذهن انسان از تابلويي سفيد و بي نقش به ذهن يك انسان بزرگسال را توضيح داد.در قرن 13 "راجر بيكن" (Roger Bacon) بر آزمايش و تجربه در راه حصول به يقين علمي پافشاري نمود ودر قرن 16 نوبت به فرانسيس بيكن رسيد. بيكن با شعارهاي معروفش "علم برانسان وجهان مسلط است " و "طبيعت را نميتوان شناخت مگر با كشف قوانين آن" بر طبل تجربه گرايي كوبيد او همچنين سخت نگران اين موضوع بود كه اگر انقلابي در زمينه هاي فكري و عملي در نگيرد بسا هست كه تعصبات مذهب كليسا رنسانس را به گرداب "دوره تاريك" (Dark age) (قرون وسطي) ديگري فرو برد. او چنانكه در بحث مربوط به فلسفه او مفصل خواهيم ديد بر اين ميگراييد كه ادراك ما از حقيقت باري به اندازه مشاهداتمان خواهد بود.
بيكن اگرچه چنانكه بيامد تاكيد بر آزمايش و تجربه نمود اما هرگز نظام فلسفي واقعي بنياد ننهاد : اين مهم بر عهده جان لاك بود كه بيايد و تجربه گرايي مدوني را عرضه كند.او بر آن بود كه تنها باور هايي داراي ارزشند كه بوسيله آزمايشات واقعي تاييد شده اند. پس از او "اسقف باركلي" كه ايده هاي "آقاي لاك " چنانكه خود مينويسد دلنگرانش كرده بود كه مبادا راه به شكاكيت و الحاد باز شود پا به ميدان نهاد و گونه اي "تجربه گرايي ايده آليستي " عرضه كرد او چنانكه در ادامه اين نوشتارها بيايد متافيزيك (1) را يكسره رد كرد تا با شيوه خود خداشناسي را اثبات كند غافل كه ايده هايش يكي از راهنمايان "ديويد هيوم" (David Hume) خواهد بود كه بيايد و شكاكيت تجربه گرايانه اي عرضه دارد كه اتفاقا ملحدانه هم بود.هيوم براهين خداشناسي به خصوص عليت را به باد انتقادهاي تند گرفت وكوشيد تا نشان دهد كه ادعاي ضرورت در عليت بنيان محكمي نتواند داشت.آنچه او ولاك درباره عليت و نظريه فطرت عرضه داشتند اگر نگوييم كه بنيان اين نظريات را برانداخت , باري آنقدر بود كه متفكران پس از آن را به تجديد نظر در باب آنها وادارد.
2. تجربه گرايي و سياست:
چندانكه از عنوان اين سلسله نوشتارها برميايد قصد از اين بحث بررسي روند سير انديشه از تجربه گرايي كلاسيك تا مفاهيمي مانند "جامعه باز" و "دولت مدرن " است.بنابراين سزاست كه دراين بخش كه معرفي اجماليست به رابطه تجربه گرايي و سياست بپردازيم. حقيقت آنست كه اين رابطه بسيار تنگاتنگ است. اين تصادفي نيست جان لاك كه به حق واضع تجربه گرايي كلاسيك (انگليسي) است همچنين نيز بنيانگزار "ليبراليسم" و "نظريه تساهل و تسامح "( Toleration) ميباشد. چنانكه دو قرن و اندي بعد هم در انديشه "كارل پوپر" (Karl Popper) تقاطع نوعي تجربه گرايي و"عقل گرايي" (Rationalism) در تفكر علمي با "ليبراليسم" درانديشه سياسي حكايت از رابطه اي منطقي بين اين دو ميكرد.
"توماس هابز" (Thomas Hobbes) در كتاب معروف خود "لوياتان" كه در سال 1651 نگارش يافت يعني درزمانيكه لاك تنها 19 سال داشت , بر دستيابي به" قرارداد اجتماعي" (Social Contract ) (2) و قانون در پرتو يك حكومت مركزي قدرتمند پاي فشرد. پندار او آن بود كه براي دستيابي به چنين حكومتي مذهب رسمي و واحد براي كشور ضروري است. هابز در لوياتان ميگويد كه " تازماني كه انسانها در شرايطي بدون قدرتي مشترك وواحد (= حكومت) كه آنها را از ترس و ناامني محافظت كند مي زيند در شرايطي هستند كه بايد "جنگ" ناميده شود , چنين جنگي در واقع جنگ انسان عليه انسان (Bellum Omnium Contra Omnes) است" چرا كه در چنين جامعه اي هر فرد اساسا حق طبيعي دارد كه آنچه ميخواهد براي حفظ منافع شخصي اش انجام دهد. بنابراين هابز منظور اصلي از ايجاد حكومت را جلوگيري از اين جنگ محتوم ميداند.بدينسان در تفكر او "حق انقلاب " محترم نيست .البته چون قرارداد اجتماعي براين استواراست كه حكومت مردم را ازجنگ انسان عليه انسان مصون بدارد در صورتيكه از عهده اين وظيفه برنيايد , باري به خودي خود نا مشروع خواهد بود.
لاك اما به عنوان نخستين تجربه گراي انگليسي , به مفروضات هابز باور نداشت.او ميگفت كه براستي اكثريت ابنا بشر طرفدار خرد وتساهل هستند.او بر خلاف هابز براين ميگرايد كه انقلاب در شرايط خاصي نه همان لازم بلكه واجب است. اما البته خرد حكم ميكند كه به سمتي گام برداشته شود كه احتمال انقلابهاي خونين كه موجب هدر رفتن سرمايه ها و جانها ميشود به حداقل رسد. بنابراين بر خلاف نظر هابز قدرت و مشروعيت حكومت نه در مذهب رسمي واحد بلكه در احترام به مذهبها و آزادي دين و احترام به فرهنگهاي موجود در جامعه است.
درغير اين صورت دير يا زود آشوب و انقلاب مذاهب و در نتيجه جنگهاي خانمانسوز فرا ميرسد.آنچه در اينجا به دريافتنش تاكيد دارم ديدن رد پاي تفكر تجربه گرا در اين انديشه هاي سياسي لاك است . اين سبقه تجربه گرايي اوست كه اورا در مقام انكار "حق حاكميت الهي شاهان" Divine Right of Kings)(3) قرار ميدهد از نظر او اين حق بر مبناي هيچ حقيقت قابل اثباتي استوار نتواند بود زيرا كه هيچ راه تحقيقي براي اينكه نشان دهد خانداني چگونه ميتواند قدرت و مشروعيت خود را از "خداوند" بگيرد وجود ندارد. اين را ميتوان همينگونه از دفاع جانانه اش از آزادي مذاهب دريافت زيرا كه درجنگ بودن با انديشه هاي جزمي او رابرآن ميدارد كه تضارب آرا را بر تنها يك انديشه واحد برتري دهد.
اين رد پاها همچنين در انديشه سياسي هيوم ديده ميتواند شد آنجا كه او چنان شكاكانه ( وافع بينانه؟) براين ميگرايد كه "بهترين جامعه"
وجود نتواند داشت پس همان به كه همه چيز به "قانون" سپرده شود و مردمان به جز درمواردي كه حكومت براستي ظالم و غير قابل تحمل باشد بهتر آنست كه به فكر تغيير و درگيري با آن نباشند.

آنچه گفته شد تنها دورنمايي كلي بوداز تفكر تجربه گرايي در دنباله نوشتارهايي كه پس ازاين خواهد آمد اين مطالب بيشتر باز خواهند شد. بطور كلي هدف از سلسله نوشتارهاي از تجربه گرايي تا جامعه باز درك موارد زير است:

1. نحوه پيدايش و تكامل تجربه گرايي و تاثيرات آن بر علم و فلسفه
2.رابطه منطقي آن با ليبراليسم و جامعه باز
3.انديشه هاي تجربه گرايانه مدرن در قرن بيستم

پا نوشتها:

متافيزيك شاخه اي از فلسفه است كه از علل اوليه پديده هاي هستي ميپرسد.موضوع متافيزيك مجردات هستند برخي از پرسشهاي متافيزيكي عبارتند از:
.حقيقت يعني چه؟
.آيا جهان خارج از ذهن ما وجود دارد؟
2.قرارداد اجتماعي طيف وسيعي از نظريه هاي حكومتي را شامل ميشودكه موضوع آنها توافقاتيست كه مردم براي ايجاد يك "ملت" انجام ميدهند بعبارت بهترمردم حقوقي خود را به دولت وا ميگزارند.
3.حق حاكميت الهي شاهان: نظريه اي كه براساس آن مشروعيت يك سلسله شاهي -به اصطلاح- از خدا گرفته ميشود نه مردم.بسياري از شاهان چنين ادعا داشتند مثلا در بريتانيا يا سلسله ساساني

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:8  توسط وهومن  |