
ضربه ناگهاني اي كه بر پيكر تفكر كليسايي وارد آمد و دفتر و طومار آنرا به همراه همه دخالتهاي نابجايش در علم و سياست ورق بر ورق به طوفان فنا داد بيگمان نخست از دست و بازوي امثال بيكن و گاليله در آمد. اينان اگر چه در آشكار و نهان دشمني با دين و كليسا نداشتند , باري با به ميان كشيدن پاي انسان و ارج نهادن بر او به جاي خوار كردنش در برابر خدا يا نيروهاي فرا طبيعي راهي را گشودند كه سپستر به وسيله هيوم و پيروانش يا پوزيتيويستها و ديگران كه شرحشان در جاي خود بيايد پيموده شد. ديديم كه بيكن اگرچه ايمان را در برابر الحاد ستود, ولي همانگونه گفت كه الحاد از خرافات مذهبي بهتر است.
در دو نوشتار پيشين به گمانم به اندازه كافي رويه هايي از انديشه هاي بيكن و گاليله كه در هموار كردن راه به دوران روشنگري موثر بودند را توضيح داده ام .در اين واپسين نوشتار درباره بيكن و گاليله نخست يكي از دلنشين ترين بخش انديشه هاي بيكن- بتهاي سد راه حقيقت- را مياورم و سپس به نقد انديشه او ميپردازم. پس از آن رويه هايي ديگري از انديشه هاي گاليله را باز مينمايم.
بتهاي سد راه حقيقت:
بيكن آن عواملي را كه موجب دور افتادن انسان از حقيقت يا درك نكردن كامل آن ميشوند به نام "بتها" ميشناسد.بتها بر چهار گونه اند :
1.بت قبيله (The idol of the tribe): خطاهايي هستند كه ريشه در ذات و سرشت ساختاري انسان دارند.يا در قبيله و نژاد او هستند.و مانع تفكر و قضاوت درست انسان ميشوند. براي نمونه احساسات بشري فراوان اشتباه ميكنند يا اصلا بعضي از چيزها را درك نميكنند.ديگر اينكه انسان همواره تلاش ميكند در طبيعت نظمي ثابت و تكرار شونده بيابد براستي حتي انسان بعضي مواقع هستي را از آنچه براستي هست پيچيده تر و منظم تر ميبيند وتمايل دارد كه انديشه و نظام فكري خود را و لو به زور بر طبيعت چيره كند.پيشرفتهاي نوين در دانش بشري نشان داده است كه بيكن تا چه اندازه درباره بتهاي قبيله بر حق بود.براستي اين تمايل شديد به منظم و قانوندارپنداشتن هستي كه نتيجه همان ساختار ذهني انسان (= بت قبيله) است گاهي چنان شديد بوده كه تيزترين مغزها را از دريافت و پذيرش حقيقت بازداشته (بهترين مثال اينشتين و عدم قطعيت است !!) , ريچارد فاينمن (Richard Feynman) در گفته اي به ياد ماندني ميگويد كه "قوانين طبيعت سرشتي ساده تر از ذهن انسان دارند واز همين روي دريافتشان براي انسان دشوار است" .
به هر روي , اين خطاهاي ذهني را كه ناشي از ساختار ذهني انسان و در همه يكسان و مشتركند بيكن بتهاي قبيله مينامد.
2. بتهاي غار (The idols of den ): درست برعكس بتهاي قبيله كه خطاهاي جمعي و عمومي نوع انسانند بتهاي غار هستند كه در واقع ويژگيهاي فردي و رواني هر فرد هستند , اين ويژگيها هر فرد را بدان متمايل ميكنند كه كه پديده ها را از نظرگاه دخمه و غار شخصي خود تفسير كند او در اين باره "ارسطو" را نمونه مياورد كه چون دلبستگي شخصي به منطق داشت وقتي هم كه به فلسفه طبيعي ميپرداخت ميخواست كه آنرا تابع و خادم منطقش كند.
3.بتهاي بازار (The idols of the market-place): كه زيانمندترين گونه بتهايند و عبارت از آنگونه خطاهاي زباني هستند كه از راه كلمات زبان به فاهمه بشر ميرسند. بيكن ميگويد همين خطاها موجب ايستايي فلسفه و علم شده اند. زيرا كلماتيكه براي فهم عامه ساخته شده اند اگر دانشمند بخواهد از آنها براي منظوري علمي استفاده كند چون سدي بر سر راهش ميايستند. نمونه هايي كه بيكن از اين گونه خطاها مياورد عبارتند از واژه هايي كه بر چيزهايي دلالت ميكنند كه براستي وجود ندارند.مانند "بخت و اقبال" يا "مدارات سياره ها" .يا واژه هايي كه مبهمند و بر چنان رده گسترده اي از اشيا دلالت ميكنند كه نميتوان گفت معناي واضح و ثابتي دارند مانند "رقيق يا غليظ" او همچنين مثال مياورد كه واژه "مرطوب"(Humid) را ميتوان به اشيا فراواني نسبت داد .(توجه كنيد كه واژه Humid در انگليسي معنايي بس گسترده تر از واژه مرطوب در فارسي دارد)و اين دلالتها چنان فراوانند كه براستي اين واژه را از معناي دقيق و درستي تهي ميكنند.
4. بتهاي نمايشخانه (The idols of the theatre) : اين خطاها فطري يا پنهان نيستند بلكه از راه مغالطات نظامهاي فلسفي و فرضيه بافيهاي موهوم به ذهن بشر وارد ميشوند. و گاه همانند نمايشهاي شاعران هستند كه آنچنان با سخن شيوا و روان آراسته شده اند كه از رويدادهاي راستين تاريخ خوشتر ميايند.بنابراين بتهاي نمايشخانه نظامهاي فلسفي موهوم و آميخته با خرافاتند كه باعث گمراهي انسان ميشوند.بيكن ميگويد كه از اين رهگذر سه گونه فلسفه نادرست و موهوم كه موجب به اشتباه افتادن بشريت شده بوجود آمده اند.
"فلسفه سفسطي يا عقلي" يا آن فلسفه اي كه اصحابش به تجربه و آزمايش بي اعتنايند و ميخواهند مانند ارسطو فلسفه طبيعي را هم از روي مقولات مجرد و منطق تنظيم نمايند. دسته دوم بر عكس اين , "فلسفه تجربي" است يعني آن انديشه اي كه به كلي از استدلال و عقل تهي است و ميپندارد كه با تجربه تنها ميتوان به مقصد رسيد نمونه اين تفكر هم "كيمياگري" است.دسته سوم "فلسفه خرافي" است كه در اثر آميزش فلسفه با الهيات بوجود ميايد.
نقدي بر انديشه هاي بيكن:
روش تجربي بيكن و جدولهاي او بيگمان نوعي "تجربه گرايي خام" است.براستي عمل كردن براساس جداول او اگر نگوييم نشدني , دستكم بسيار دشوار است.او هرگز به دقت علمي راستين در جزييات علمي دست نيافت. همچنين او بسيار بيش از حد در بند آزمايش بود چنانكه حتي رياضيات را از آنجا كه دانشي تجربي نيست نكوهيد و آنرا فعاليتي بيفايده شمرد. با اينهمه همچنان بايد وي را از پيش گامان علم نوين شمرد.او البته كسي بود كه بيشتر دغدغه "اصلاح روشهاي علمي" را داشت تا پرداختن به جزييات علم. خودش ميگويد :" من تنها شيپور را به صدا در مياورم و خود وارد ميدان نميشوم" .بهر روي كساني چون "كرنستن" او را "پيامبر علم نوين" خوانده اند و ماترياليستها و در راس آنها "ماركس"(Karl Marx) او را از بنيانگزاران مادي گرايي نوين شناخته اند.
اما روش استقراي بيكن چنانكه گفته شد نقايص فراوان داشت و در واقع چندي پس از مرگ او هم محل بحث و گفتگوي فراوان شد ايرادهايي كه بر استقرا و درجه يقين حاصل از آن گرفته شد در نوشته هاي هيوم اوج بسيار گرفت و تا آنجا رفت كه هيوم را به گونه اي شكاك (Skeptic) شناساند.
گاليله :
گاليله دست كم از يك ديدگاه درست نقطه مقابل بيكن بود: او به خلاف بيكن ارج بسيار بر رياضيات مينهاد. انديشه گاليله اين بود كه ايده ها و آزمايشهاي فيزيكي ميتوانند و بايد در قالبهاي رياضي درآيند تا دقت لازم را بيابند. شايد اين ايده امروز چندان مهم به ديده نيايد.امروزه هر دانش آموز دبيرستاني هم چند فرمول رياضي در فيزيك از بر است.اما در زمان گاليله رياضي و فيزيك دو مقوله جدا بودند , يكي مجرد و ديگري تجربي. ديديم كه بيكن به همين دليل بر رياضيات خرده ميگرفت.گاليله اما ميپنداشت كه آزمايشهاي تجربي ميتوانند به زبان رياضي بيان شوند و از اين رهگذر هم دقيقتر شوند و هم نظاممندي يابند.
او همچنين باز بر خلاف بيكن , وارد جزييات ريز آزمايشهاي علمي و رصدهاي بسيار شد و بدينگونه بدين نظر رسيد كه زمين بر خلاف آنچه تعاليم كليسا ميگفت نميتواند مركز منظومه شمسي باشد. اين نظر خشم بي حد اولياي كليسا را كه زمين را ثابت و مركز جهان ميپنداشتند برانگيخت. اين نظر بر خلاف كتاب مقدس و همچنين نظريات ارسطو بود كه كليسا سخت از آن دفاع ميكرد. پاپ اروبن هشتم (Pope Urban VIII) از گاليله خواست كه كتابي بنويسد كه در آن هر دو نظريه ارسطو و خود گاليله و همچنين نظريات خود پاپ آمده باشد و گاليله ميبايست تلويحا نظريا ت خويش را در آن كتاب به نفع انديشه هاي ارسطو و پاپ رد ميكرد.گاليله تمام اين موارد در كتاب خود "گفتگو درباره دو سيستم جهاني مهم" (Dialogue concerning the Two Chief World Systems) آورد . او نظريات ارسطو و پاپ را از دهان شخصيتي بنام "سيمپليكيوس" نقل ميكند اما اين شخصيت تلويحا در سراسر كتاب ابله بي اطلاعي به ديده ميايد كه خطاهاي فراوان هم دارد . پس از آن گاليله اجازه يافت كه به ويلايش باز گردد و تا پايان عمر در بازداشت خانگي به سر برد.
گاليله علاوه بر اين كشفها نخستين كسي بود كه راه شيري و چهار ماه سياره مريخ را رصد كرد. اوجزييات سطح ماه را با تلسكوپ مشاهده نمود و دريافت كه نور ماه نه از خودش بلكه از خورشيد است.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:27  توسط وهومن
|



